تبليغاتX
پرستش پرستش


پرستش

بیهوده واژه ها را زحمت دادم نه عشق نه طوفان نه خاکستر هیچ کدام ترجمان تو نبودند

کوه بلندی بود که لانه عقابی با چهار تخم،

بر بلندای آن قرار داشت. یک روز زلزله ای

کوه را به لرزه در آورد و باعث شد که یکی از

تخم ها از دامنه کوه به پایین بلغزد.

بر حسب اتفاق آن تخم به مزرعه ای رسید

که پر از مرغ و خروس بود .

مرغ و خروس ها می دانستند که باید از این

تخم مراقبت کنند و بالاخره هم مرغ پیری

داوطلب شد تا روی آن بنشیند و آن را

گرم نگهدارد تا جوجه به دنیا بیاید.

یک روز تخم شکست و جوجه عقاب

از آن بیرون آمد.جوجه عقاب مانند سایر

جوجه ها پرورش یافت و طولی نکشید که جوجه

عقاب باور کرد که چیزی جز یک

جوجه خروس نیست. او زندگی و خانواده اش

را دوست داشت اما چیزی از درون او فریاد

می زد که تو بیش از این هستی.

تا این که یک روز که داشت در مزرعه

بازی می کرد متوجه چند عقاب شد

که در آسمان اوج می گرفتند و پرواز

می کردند. عقاب آهی کشید و گفت: ای کاش

من هم می توانستم مانند آنها پرواز کنم.

مرغ و خروس ها شروع کردند به خندیدن

و گفتند: تو خروسی و یک خروس هرگز

نمی تواند بپرد. اما عقاب همچنان به

خانواده واقعی اش که در آسمان پرواز می کردند

خیره شده بود و در آرزوی

پرواز به سر می برد.اما هر موقع که

عقاب از رویایش سخن می گفت به او می گفتند

که رویای تو به حقیقت نمی پیوندد و

عقاب هم کم کم باور کرد.بعد

از مدتی او دیگر به پرواز فکر نکرد و

مانند یک خروس به زندگی ادامه داد و

بعد از سالها زندگی خروسی، از دنیا رفت.

تو همانی که می اندیشی، هرگاه به این اندیشیدی

که تو یک عقابی به دنبال رویا هایت برو

و به یاوه های مرغ و خروسهای اطرافت فکر نکن.

نوشته شده در دوشنبه هفدهم آبان 1389ساعت 14:31 توسط الهام|

 

 

هیچگاه عشق را گدایی نکن چون معمولا چیز با ارزش را به گدا نمی دهند

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه هفدهم آبان 1389ساعت 14:26 توسط الهام|

 

 

دنیا هم به آدمهای بدبین نیاز داره

هم به آدمهای خوشبین،

 آدمهای خوشبین هواپیما می سازند و

 آدمهای بدبین چتر نجات

نوشته شده در دوشنبه هفدهم آبان 1389ساعت 14:24 توسط الهام|

 

این شمایید که به مردم می آموزید که چگونه با شما رفتار کنند.

 

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه هفدهم آبان 1389ساعت 14:23 توسط الهام|

 

اگر همواره مثل گذشته بیاندیشید

 همان چیزی را بدست می آوری

که تا کنون کسب کرده اید

 

 

نوشته شده در دوشنبه هفدهم آبان 1389ساعت 14:22 توسط الهام|

 

برای اداره کردن خودت از عقلت استفاده کن

و برای اداره کردن دیگران از قلبت

نوشته شده در دوشنبه هفدهم آبان 1389ساعت 14:21 توسط الهام|

 

 

وقتی قفس ساخته می شود کار پرواز ساخته می شود

نوشته شده در جمعه سی ام مهر 1389ساعت 20:8 توسط الهام|

 

هر وقت تو مسیر زندگیت به یه پل شکسته رسیدی

خودت پل زندگیتو بساز

 منتظر نشو تا کسی از راه برسد و پل رابرایت بسازد

نوشته شده در جمعه بیست و سوم مهر 1389ساعت 22:37 توسط الهام|

 

معتقدم که هیچ انسانی به دنیا نمی اید

 

مگر اینکه یک توانمندی بسیار بالایی داشته باشد

 

 پس ببین در چه چیز توانایی داری

نوشته شده در جمعه بیست و سوم مهر 1389ساعت 22:36 توسط الهام|

 

 

 

یاد بگیرید که حتی از کوچک ترین خواسته هایتان هم نگذرید

نوشته شده در جمعه بیست و سوم مهر 1389ساعت 22:34 توسط الهام|

اعتمادی که تو به خداوند داری نباید وابسته به

 

رویدادها یی باشد که برای تو رخ مید هد

نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم شهریور 1389ساعت 9:39 توسط الهام|

توانمندی های یک انسان را باورهای وی

 

 

تعیین میکند پس باور کن که میتوانی.

نوشته شده در پنجشنبه هجدهم شهریور 1389ساعت 18:3 توسط الهام|

 

 

اعتماد به نفس" به امید" نفس مصنوعی" میدهد.

نوشته شده در سه شنبه شانزدهم شهریور 1389ساعت 17:43 توسط الهام|

 

 

 

افتادن ...... افت نیست.

نوشته شده در جمعه دوازدهم شهریور 1389ساعت 21:53 توسط الهام|

 

دلت را بتکان،

 


غصه هایت که ریخت، تو هم همه را فراموش کن…….


دلت را بتکان،


اشتباهایت تالاپی می افتد زمین ، بذار همان جا بماند ،


فقط از لابه لای اشتباهایت یک تجربه را بیرون بکش


قاب کن و بزن به دیوار دلت ……


دلت را محکم تر اگر بتکانی،تمام کینه هایت هم می ریزد….


و تمام آن غم های بزرگ


و همه حسرت ها و آرزوهایت…..


محکم تر از قبل بتکان


تا این بار همه آن عشق های بچه گربه ای! هم بیفتد…..


حالا آرام تر، آرام تر بتکان تا خاطره هایت نیفتد……


تلخ یا شیرین چه تفاوت می کند؟!


خاطره ، خاطره ست باید باشد ... باید بماند


کافی ست؟!!


نه هنوز دلت خاک دارد…یک تکان دیگر بس است..


تکاندی...؟؟!!


دلت را ببین! چقدر تمیز شد. دلت سبک شد!


حالا این دل جای * او* ست


دعوتش کن ، این دل مال* او* ست


همه چیز ریخت از دلت همه چیز افتاد …و حالا


حالا تو ماندی و یک دل


یک دل و یک قاب تجربه،


مشتی خاطره و یک * او*...


خانه تکانی دلت مبارک ...

 

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم مرداد 1389ساعت 22:33 توسط الهام|


آخرين مطالب
» تو همانی که می اندیشی،
»
»
»
»
»
»
»
»
»
Design By : Pars Skin